پرينت

درباره نگاره‌‌ها



سالهای بسیار رفت و من ‌كماكان در حسرت همتی از خود بودم، تا تصویری را كه در اوان نوجوانی، زمانی كه برای اولین بار سوار هواپیما شدم و از ورای پنجره، زمین را مشاهده كرده بودم، نقاشی كنم. آری زمین را از دور، زمانی كه با احساس آزادی در پرواز، زمین را از دیدگاه یك پرنده مشاهده كردم، پرواز برایم برجسته شد.

 از آن سالها تا كنون، بارها و بارها در خواب و بیداری پرواز كردم، در بیداری سحرگاهی، پرنده را از دور، روی آبی آسمان همچون نقطه _ نور ، چون شبنمی زرین، بر روی برگ درختی ترسیم كردم، آرزو كردم كه جایم را با پرنده عوض كنم، او بر روی زمین باشد و من از آن زاویة آسمان به زمین بنگرم.

 خوابهایم همیشه ناتمام ماندند، همچون تابلوهای زندگی‌ام ناتمام، خواب‌ها گاه زمینی بودند و گهگاه آسمانی. خود را در كنار ساحلی بی انتها با دریایی سراب وار همراه با سگ باوفای دوران جوانی ام می‌دیدم، به امید رسیدن به خانه، كه از دور سیاهی می‌زد روان بودیم، اما هرگز به خانه نمی‌رسیدیم. از بالا وقتی به شهر نگاه می‌كردم، خانه‌ها و درختان در طول جاده‌ها و خیابانها با سایه‌هایشان در زمین برجسته می‌نمودند و اغلب در پایان جاده به وسیلة رودخانه‌ای متوقف می‌شدند.

 بی‌جهت نبود كه در مسیر جوانی و تحصیل شیفتة كارهای موندریان و پولیاكف بودم. و حالا می‌بینم كه چقدر آثار آنها شبیه تقسیم‌بندی خطی و تناسباتی مشابه نقشه‌های زمین از دور بود، شبیه مرز‌بندی كشورها، مرزبندی زمین‌های كشاورزی و خانه‌ها.

 در جوانی دلم می‌خواست با نظریة گالیله دربارة گردی زمین مخالفت كنم، چراكه دوست داشتم زمین مسطح و تا بی‌نهایت مسطح ادامه ‌یابد، مثل همة آثار هنری بی‌پایان.

 در خوابهایم، دره‌های جنگلی پر برف، جستجو گران پیكر آرش را مشعل به دست ملاقات كرده بودم، كه به وسیلة راهبان بودایی، در خانقاه‌های آنها تیمار و پذیرایی می‌شدند. بارها و بارها با صدای پیانوی هنرمند معروف كه زن نابینایی را دلجویی می‌كرد از خواب پریدم. نه آسمانی بود و نه پرنده‌ای و نه خنیاگری، و تنها خورشید بود كه از ورای پنجره در انتظار بیدار شدنم بود، و چه بجا و به موقع جایگزین همة رویاهای دلتنگی شبانه‌ام شد.

 دیگر گالیله را ملامت نمی‌كردم، به خود فضولی موقوف می‌گفتم، اما در ته دل كماكان به زمین مسطح فكر می‌كردم و بی انتهائیش، چراكه زمین در بی انتهایی زیباست. این چه معنی دارد كه؟، دور كره زمین بگردی و آخرش به همان جایی برسی كه بودی و الا آخر.

 كارهای غیر رویایی من حتماً، ناشی از نگرانی‌هایی كه بشر خاكی روی همین كره با دستكاریهای سوداگرانه در طبیعت به وجود آورده، كه مجبورش می‌كند در آینده حبابی شیشه‌ای روی هر شهر و دهی بگذارد و هواساز و ماسك برای هر موجود زنده طراحی كند، فكرش را بكنید یك ماسك برای یك پرنده.

بعضی وقتها به جهنم و بهشت در زندگی فكر می‌كنم، به ارزیابی خود و انسانهای اطرافم می‌پردازم، تقسیم‌بندی گذر زندگیمان كه چه اوقاتی را بهشتی می‌گذرانیم و چه مدتی از زندگی ما جهنمی است. و كوشش می‌كنم كه آن را به تصویر بكشم. یك نیمكت چوبی، در گوشه‌ای از شهر دور از توجه رهگذرها كه گهگاه مهماندار پرنده ای می‌شود برایم تصویر بسیار زیبایی به نظر رسید، خصوصاً كه پسر بچه ای به مهربانی به پرنده خیره شده بود.

 این طبیعتِ یك نقاش است كه گاه شادی و خوشحالی و گاه غم را تصویر كند. رنگ‌های من با وجود حضور دائمی شادی با چاشنی دلتنگی، در تركیب متوازن‌تر می‌شود، كار با رنگ قرمز كار آسانی نیست، من همة قرمزها را آزموده‌ام: قرمز شاد، قرمز غمگین، و بالاخره رنگ سیاه، كه رنگ سوگلی من است، كه متشخص‌ترین رنگ‌هاست، شبیه سكوت است، كه زیباترین ضرب‌آهنگ در یك قطعه موسیقی است.

 من معمارم، صحیح‌تر آنكه معمار جزئیات و دقایق عناصر زندگی انسان هستم. مشاهدة خواستگاه زندگی انسان را در یكایك تابلوهایم مشاهده‌ می‌كنید، آری خانه ارزشمند‌ترین اثری است از كار یك معمار و برش نازكی است از زمین، این میوة مدور، كه به شما تعلق دارد و تنها فضایی است كه در آن آزادی كامل را حس‌ می‌كنید.

 من شیفتگی‌ام را برای اشكال هندسی همیشه داشته و دارم، چراكه در آنها سر و سری را با زندگی احساس می‌كنم، دایره، مربع، و مثلث را همیشه دوست داشته‌ام خصوصاً مربع با اقطار ضربدری‌اش.

هنوز هم زمین را مسطح می‌خواهم، چراكه دوست ندارم در حركت زمان به همان جایی كه بودم بازگردم و دیگر، دیدار مدام خورشید را كه نعمتی است گرامی‌ می‌دارم، من از تاریكی بیزارم ، همین/  فریدون كسرائی